مرد كه ته رنگ نارنجي حنا ميان ريشهاي كوتاه سفيد و مشكي اش ديده مي شد، شبكلاه ابريشمي سياهش را برداشت.دستمال چهارخانه ي سفيد و آبي اش را محكم روي سر و گردن عرق كرده اش كشيد.آنگاه از روي شانه ي راست جوان، به نفر بعد نگاه كرد و گفت:«شما اخوي.»
اما جوان كه بلند قد بود، با صورت مهتابي و موهاي روشن خرمايي رنگ، كنار نرفت. كج ايستاد و گفت:«جواب مرا نداديد حاج آقا.»
مرد گفت:«جواب ندارد ديگر، اينجا كه مغازه نيست لباسهايش نمره داشته باشد. اصلا شما لباس گرفتي كه بروي جنگ، خلعت دامادي كه نخواستي؟»
آنكه پشت سر ايستاده بود، با خنده گفت:«خلعت شهادت، انشاء الله!»
جوان با دلخوري برگشت و به او خيره شد. دوباره به پيرمرد گفت:«من با اينها نمي روم.» و دستهايش را با آستينهاي آويزان بالا آورد. مرد، بي حوصله گفت:«برو ببين مي تواني با كسي عوض كني يا نه، اين تنها راه چاره است.نفر بعد...»
جوان بناچار كنار رفت و آن سوتر ايستاد. دوباره به خودش نگاه كرد و به شلوار كه خيلي كوتاه بود و پيراهن كه بلند بود و بي اندازه گشاد، بدون دكمه ي آخر و آستين هايي كه انگار تا زانو مي رسيد. دو نفري كه در صف پشت سرش بودند، حالا لباس گرفته بودند، متلك گويان و خندان، پيراهنهاي نظامي دست دوم را پوشيدند. كنارش ايستادند. يكي شان كه بزرگتر بود، جلو آمد و با سخني از سر همدردي گفت:«حالا زياد هم بد نيست.»
دومي كه كم سن و سال تر بود، ادامه داد:«شايد شانس آوردي و يك تركش بزرگ با سليقه پاهايت را كوتاه كرد و شلوار اندازه ات شد.خدا را چه ديدي!»
جوان رو برگرداند. حوصله ي شوخي نداشت. فكر كرد اگر شلوار را گتر كند، كوتاهي اش كمتر به چشم مي آيد، اما در اين گير و دار، كش كجا بود.
همان جا ايستاد و با بلاتكليفي در محوطه چشم گرداند: صف لباس شخصي ها جلو پنجره ي اتاقي كه لباس و پوتين مي دادند، خاكي پوشهايي كه گروه گروه اينجا و آنجا ايستاده بودند، حرف مي زدند و با آسودگي مي خنديدند. پدرها و مادرهايي كه طاقت نياورده بودند حالا با جعبه اي گز يا شيريني دنبال فرزندشان مي گشتند، و صداي آهنگران همه ي محوطه را پر كرده بود:«بنما سلاحت امتحان، آماده باش، آماده باش.»
آن طرف محوطه، كنار سكوي كوتاهي،ديگ بزرگ شربت سرخ رنگ با تكه هاي بزرگ يخ به چشم مي خورد؛ سيني پر از ليوانهاي جور واجور كنارش؛ پيرمردي با موهاي كوتاه و ريشهاي بلند و سفيد با ملاقه ي بزرگي ليوانها را پر مي كرد. رو برگرداند. دو نفر با بغلي پر از پرچم از ساختمان بيرون آمدند. پرچمها رنگارنگ بودند و همه مرتب پيچيده شده دور چوبهاي كلفت. چند نفر جلو رفتند، پرچمها را گرفتند و ميان ديگران تقسيم كردند. جوان فكر كرد برود و يكي از آنها را بردارد اما منصرف شد. پرچم او را ميان ديگران مشخص مي كرد، آن هم با اين لباسها.
صداي سرودي تند و پر از ضربه هاي سنگين طبل با صداي آهنگران قاطي شد. جوان رو به صدا چرخيد. تويوتاي نظامي، با دو بلندگوي بزرگ روي سقف، وارد شد اما ازدحام جلو در، مانع ورودش بود. از آن سوي تويوتا، از راه باريكِ ميان ماشين و در، دوچرخه سواري به سختي وارد شد. جواني بيست و پنج شش ساله با موهاي تيره ي كوتاه و صورتي لاغر و پيراهن آبي كمرنگ. چند نفر متوجه اش شدند و دوره اش كردند. جوان انديشيد: لابد براي خداحافظي آمده، اگر اعزامي بود، دوچرخه نمي آورد.
دوچرخه سوار، صحبت كنان و خندان پايين پريد، دوچرخه را به ديوار تكيه داد و به سوي ساختمان رفت.
راه، كم كم باز شد و ماشين با دو بلندگوي بزرگ روشنش وارد محوطه شد. آهنگ تند سرود همه جا را پر كرد. دو نفري كه كنار جوان ايستاده بودند، از ميان هياهوي بلندگو، با فرياد و حركات تند دست و صورت رو به راننده تويوتا كه حالا داشت نزديك آنها پارك مي كرد، مي گفتند كه صداي نوارش را كم كند.
ماشين ترمز كرد و سرانجام با خاموش شدن بلندگوها صداي آهنگران ناگهان در محوطه پَر گرفت:«اين همه لشكر آمده، عاشق ديدار حسين...»
يكي از آن دو، رو به جوان گفت:«شما فرمانده ي لشكر را مي شناسيد.»
- نه چه طور؟
- از آن جلو مي گفتند آمده اينجا، گفتم اگر مي شناسيدش، به ما هم نشانش بدهيد.
سه نفر از تويوتا پياده شدند. راننده، لباس پلنگي پوشيده بود. دو نفر ديگر لباس فرم، يكدست سبز و شلوارهاي گتر كرده ي مرتب روي پوتينها و چفيه ي سفيد با چهار خانه هاي ريز مشكي دور گردن. جوان با اشتياق به آنها نگاه كرد كه در كنار هم به سوي ساختمان مي رفتند.
جوان همان جا كنار ديوار نشست و به رو به رو نگاه كرد. عاقله مردي، منقل پر از زغال را به شدت باد مي زد. چند نفر، پرچمهاي لوله شده را باز مي كردند، پدر و مادرهايي اينجا وآانجا دست در گردن فرزندان، با آنها خداحافظي مي كردند. چند نفر عكس مي گرفتند. اگر به خاطر بگو مگويش با مسئول تقسيم لباسها نبود و اين آستينهاي بلند و شلوار كوتاه، از تك تك اين صحنه ها چه قدر به هيجان مي آمد.
جلو ساختمان ناگهان شلوغ شد. در ميان هياهو، صداي صلوات پَر گرفت.جمعيت انگار موج برداشت. دو نفر كنار او گردن كشيدند. يكي شان رو به او گفت:«گمان كنم خودش باشد، اگر مي خواهي برادر خرازي را ببيني،بدو.»
جوان كنجكاو شد. برخاست و خاك شلوارش را تكاند. با دقت به رو به رو چشم دوخت. جلو رفت. كنار در، نزديك منقل بزرگ پر از زغال ايستاد. دوچرخه، حالا زير پا افتاده بود. جوان آبي پوش از راهي كه جمعيت برايش باز كرده بودند، جلو آمد و در آن ازدحام، با چشم كناره ي ديوار را كاويد.دوچرخه را ديد كه روي زمين افتاده است. جلو رفت و به كسي كه روي آن ايستاده بود چيزي گفت. او كه از حركات صورت و دستش معلوم بود دارد عذرخواهي مي كند، خم شد و دوچرخه را بلند كرد. زنجير از دور چرخ بيرون آمده بود. همان كه دوچرخه را از زمين برداشته بود، خم شد تا زنجير را جا بيندازد. جوان با اشاره ي دست مانعش شد. خودش نشست و زنجير را جا انداخت، بعد فرمان را گرفت و راه افتاد. آنگاه صحبت كنان از ميان جمعيت گذشت. كنار سعيد كه رسيد، عاقله مرد تند تند چند مشت پُر، اسفند روي آتش شعله ور ريخت و با صداي بلند دورگه اش فرياد زد:«سلامتي فرمانده ي رشيد اسلام صلوات...»
دوچرخه سوار از دروازه كه گذشت، سوار شد و حركت كرد.
جوان حس كرد به دنبال او كشيده مي شود. و او پيش از آنكه دور شود، برگشت و فرمان را رها كرد و دست تكان داد و رفت. دل جوان فشرده شد. احساس كرد اين حركت آخر مال او بوده است؛ فقط براي او. هر چند خيلي هاي ديگر، در پاسخ دوچرخه سوار دست تكان داده باشند و لبخند زده باشند...
از پياده رو گذشت. كنار خيابان ايستاد و به او نگاه كرد؛ با پيراهن نخي آبي رنگ كه انگار روي شانه ها از شدت شستن يا تابش آفتاب كمرنگتر شده بود. شلوار مخمل كبريتي تيره، دوچرخه ي قديمي با بدنه ي نايلون پيچي شده ي سرخ و آبي و كتاني هاي چيني تختْ سبز.
جوان برگشت؛ كنار در خم شد و پاچه ي گشاد شلوارش را دور ساق پايش پيچاند و جوراب سياه را كشيد روي آن. بعد آستينها را سه بار تا زد و چينهايش را روي مچ اش مرتب كرد. پايين پيراهن را داخل شلوار گذاشت و كمربندش را سفت تر كشيد. نگاهي به سر تا پاي خود انداخت و به سوي گوشه ي حياط راه افتاد. بزرگترين ليوان پلاستيكي را كه سفيد بود و دسته دار، از وسط سيني مسي برداشت و به سوي پيرمرد دراز كرد آنگاه با رضايت، به سرخي درخشان شربت نگاه كرد كه ملاقه ي فلزي به ليوانش مي ريخت و صدايي شبيه يك خنده ي طولاني داشت.
*از كتاب پروانه در چراغاني نوشته مرجان فولادوند
اين كتاب پنجمين شماره از قصه ي فرماندهان است.مجموعه اي كه در هر شماره از آن با زندگينامه و خاطرات يكي از فرماندهان دوران دفاع مقدس آشنا مي شويم.طبق رسم هر ساله که ختم صلواتی از میلاد اول امام عالم تا خاتم امامان داریم
(از13رجب تا نیمه شعبان)
امسال هم این رسم رو ادامه می دیم.
امیدوارم این طرح چون سال قبل مورد استقبال قرار بگیره.
نیت ختم صلوات هم سلامتی وتعجیل در ظهور ....
مثل همیشه میگم مهم نیست چندتا باشه مهم اینه خالص باشه...
پس یاعلی....
یاعلی گفتیم وعشق آغاز شد...
تا به حال ۲۰۱۱۰ صلوات تقبل شده است.
جهت ثبت نام به وبلاگ زير مراجعه كنيد.
تاریخ پایان: ۸/۳/۱۳۸۸
ختم قرآن به صورت حزبی می باشد.
جهت ثبت نام به آدرس زیر مراجعه کنید:
بنا به درخواست تعدادی از عزیزان بازدید کننده و همینطور استقبال خوب از مسابقه و رسیدن آثار در خور توجه از قلم دوستان که گاه به زیبایی تمام نوشته شدهاند، تصمیم گرفته شد جهت ایجاد فرصت برای بکار گرفته شدن قلمهای بیشتر برای تفسیر جمله زیبای شهید باکری مدت مسابقه تمدید شود. بر این اساس٬ مهلت دریافت آثار تا آخر اردیبهشت ۸۸ تمدید و اعلام نتایج و نیز اهدای جوایز به روز سوم خرداد، سالروز آزاد سازی خرمشهر٬ موکول میگردد. سایر مقررات و شرایط شرکت در مسابقه به همان قراری است که در زیر آمده است. وبلاگ "آقا مهدی" با همکاری تعدادی از اهالی قلم در حوزه دفاع مقدس، در نظر دارد با هدف زنده کردن نام و یاد سردار فاتح میدانهای جهاد و پایداری و فرمانده شجاع لشگر ۳۱عاشورا٬ شهید مهدی باکری، و معرفی ویژگیهای ممتاز روحی و معنوی ایشان یک مسابقه اینترنتی با موضوع تفسیر جمله "خدایا مرا پاکیزه بپذیر" برگزار نماید. این جمله در واقع آخرین سخن وصیتنامه شهید باکری بوده و ایشان وصایای خود را در پایان به این دعای ناب عارفانه ختم کرده است. شرکت برای کلیه دوستان اهل ذوق، وبلاگنویسان و بازدیدکنندگان وبلاگ "آقا مهدی" از هر سن و صنف و با هر اندیشهای آزاد است. مقررات شرکت در مسابقه: 1. شاید بکار بردن لفظ "تفسیر" که مخصوص تأویل آیات قرآن کریم نزد اهل تفسیر است در اینجا صحیح نباشد ولی منظور از تفسیر جمله فوق در این مسابقه این است که برای ما بنویسید "پاکیزه پذیرفته شدن" یعنی چه و در واقع شما چه برداشتی از این دعای زیبای شهید باکری دارید؟ هر چند به جرأت میتوان گفت که شاید کسی غیر از خود شهید نداند که حقیقت آنچه که در این دعا مورد طلب بوده چیست، ولی برداشتهای آزاد شما و ارائه آن در قالب یک متن ادبی، دلنوشته، نجوا با شهید یا یک مطلب تحقیقی با استناد به آیات و روایات (از دوستان اهل دانش بخصوص طلاب علوم دینی برای تحلیل مطلب انتظار بیشتری میرود) و... دستمایه گردآوری مجموعه ارزشمندی از نوشتارها در این باب خواهد بود که با هدف شناساندن عمق معرفت این انسان پاکباز متقی و مجاهد و مخلص، بتدریج روی وبلاگ منتشر خواهیم کرد. به پنج نفر از شرکتکنندگانی که زیباترین و پرمغزترین برداشتها را ارائه دهند جوایزی اهدا خواهد شد. 2. لازم نیست حتماً مطلب ثقیل و قلمبهای بنویسید! ای بسا دلنوشته پرمغزی که حکایت از معرفت نویسنده آن داشته باشد و از تحلیل قرآنی و روایی اهل دانشی، آبدارتر از آب در بیاید. 3. هیچ محدودیتی در مورد حجم مطلب وجود ندارد. شرکتکنندگان در مسابقه می توانند برداشتهای خود را در چند سطر الی چندین صفحه ارائه نمایند. 4. هر نوشته میتواند با نام یک نویسنده یا بیشتر ارسال شود. به این معنی که مطلب میتواند بصورت گروهی و با نام "نویسندگان" ارائه شوند. 5. مطالب ارسالی باید در محیط Word و با فونت Tahoma (سایز 10) و بصورت راستچین، تایپ و با فرمت doc ذخیره شده و به آدرس پست الکترونیک مسابقه که در زیر قید شده ایمیل شوند. 6. برای شرکت در مسابقه باید ثبتنام کنید. به این معنی که فرم ثبتنام را دریافت و بعد از تکمیل، آنرا همراه با مطلب خود برای ما ایمیل کنید. تایید ثبتنام شرکتکنندگان از طریق ارسال ایمیلی به اطلاع آنها خواهد رسید. جوایز: جوایز برگزیدگان٬ نقدی و البته ناقابل بوده و به ترتیب زیر به پنج نفر اول تعلق خواهد گرفت. نفر اول: 1500000 ریال ۷. بعد از اعلام نتایج، با برندگان در مورد نحوه دریافت جایزهشان مکاتبه خواهد شد. توان مالی برگزارکنندگان مسابقه آنقدر نیست که به تعداد برگزیدگان بیشتری جایزه تعلق بگیرد ولی تمامی شرکت کنندگان مسابقه هدیه کوچکی را از طرف وبلاگ "آقا مهدی" دریافت خواهند کرد. لازم به ذکر است که "بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس استان آذربایجانشرقی" در اهدای جوایز مشارکت دارد. ۸. پیشنهادات و انتقادات خود را در طول برگزاری مسابقه از طریق ایمیل با ما در میان بگذارید. به سوالات احتمالی شما هم از طریق ایمیل پاسخ داده خواهد شد. همچنین میتوانید ID زیر را در یاهو مسنجر add کنید: ahmadreza_140 در صورت علاقه به احیای نام و یاد شهید باکری به هر نوعی که مایل هستید دوستان خود را از این فراخوان مطلع کنید. منبع : وبلاگ شهید مهدی باکری (www.mehdi-bakeri.blogfa.com)

نفر دوم: 1200000 ریال
نفر سوم: 800000 ریال
نفر چهارم: 600000 ریال
نفر پنجم: 400000 ریال
شهادت حضرت علی بن موسی الرضا و حاج حسین خرازی را به پیشگاه مقدس ائمه معصومین (علیهم السلام) به ویژه آقا امام زمان (عج الله تعالی فرجه الشریف) تسلیت عرض می کنم.
از تمامی دوستانی که مطالب وبلاگ را میخوانند سپاسگزارم.انشاء الله با نظرات خود به بهتر شدن وبلاگ کمک کنند.
تمام منابع ذکر شده است و مطالبی که منبع ندارند از سی دی "جز لبخند چیزی نگفت" نوشته شده اند.منابعی هم که داخل پرانتز هستد منبع همان مطلب اند نه مطالب قبلی یا بعدی.
- دیدمش روی تپه سبز رنگ زیبایی، که گلهای شقایق و لاله های سرخ رنگ، همراه با چشمه ای زلال و روان، اطرافش رو گرفته بودند، ایستاده بود و به آسمان آبی رنگ نگاه می کرد. لبانش باز و بسته می شد. ذکر می گفت، مثل همیشه.
چهره اش نورانی بود با لبخندی بر لب. همیشه با دیدنش شاد می شدم. جلو رفتم وسلام کردم.
گفت: سلام.
گفتم: به چی نگاه می کنی؟
گفت: به افق.
گفتم: چه چیزی را در آن می جویی؟
گفت: رفتن به اوج را.
گفتم: مدت هاست که اینجا ایستاده ای! خسته نمی شی!؟
گفت: پرواز زیباست.
گفتم: چرا پرواز؟
سکوت کرد و افق را می نگریست.
گفتم: چرا شما با بقیه اینقدر فرق می کنید؟
گفت: چرا شما مثل ما نمی شید؟
گفتم: بد جوری توقفس دنیا اسیر شدم.
گفت: خواستن، توانستن است.
جانماز سبز رنگشو از جیبش بیرون آورد رو به قبله، رو به افق باز کرد.تسبیح تربت و عطر کوچکی، همراه با مهر تربتی که نام حسین شهید(ع) رو اون نوشته شده بود.
گفتم: هنوز وقت نماز نشده.
نگاهم کرد و لبخند زد. بعد رو به قبله یک دست رو بلند کرد و گفت: الله اکبر.
آستین خالی دست دیگرش، با نسیم به این طرف و آن طرف می رفت.
حاج حسین خرازی آخرین نماز شهادتش بود...
برگرفته از نامه خانم اعظم صالحی (از وبلاگ Shahidkharazi.parsiblog.com)
روز جمعه ماه محرم سال 1336 در یكی از محلههای مستضعف نشین اصفهان به نام «كوی كلم» خانواده با ایمان خرازی مفتخر به قدوم سربازی از عاشقان اباعبدالله (ع) گشت. هوش و ادب، زینت بخش دوران كودكی او بود و در همان ایام همراه پدر به نماز جماعت و مجالس دینی راه یافت و به تحصیل علوم در مدرسهای كه معلمان آنجا افرادی متعهد بودند، پرداخت. اكثر اوقات پس از تكالیف مدرسه به مسجد محله به نام مسجد «سید» رفته با صدای پرطنینش اذان و تكبیر میگفت.
حسین در دوران فراگیری دانش كلاسیك لحظهای از آموزش مسایل دینی غافل نبوده و در آغاز دوران نوجوانی گرایش زیادی به مطالعه خبرها و كتب اسلامی و انقلابی داشت و به تدریج با امور سیاسی نیز آشنا شد. در سال 1355 پس از اخذ دیپلم طبیعی برای طی دوران سربازی به مشهد اعزام گشت. او ضمن گذراندن دوران خدمت، فعالانه به تحصیل علوم قرآنی در مجامع مذهبی مبادرت ورزید. در آن دوره او را برای عملیات سركوبگرانه ظفار به عمان فرستادند ولی او از این سفر به معصیت یاد كرد و حتی نمازش را تمام میخواند. از همان روزهای اول انقلاب در كمیته دفاع شهری مسئولیت پذیرفت و برای مبارزه با ضد انقلاب داخلی و جنگهای كردستان قامت به لباس پاسداری آراست و لحظهای آرام نگرفت. یك سال صادقانه در این مناطق خدمت كرد و مأموریتهای محوله او را راهی گنبد نمود.
با شروع جنگ تحمیلی به تقاضای خودش راهی خطه جنوب شد و در اولین خط دفاعی مقابل عراقیها در منطقه دارخوین مدت نه ماه، با تجهیزات جنگی و امكانات تداركاتی بسیار كم استقامت كرد و دلاورانی قدرتمند تربیت نمود. در سال 1360 پس از آزادسازی بستان تیپ امام حسین (ع) را رسمیت داد كه بعدها با درخشش او و نیروهایش در رشادتها و جانفشانیها، به لشگر امام حسین (ع) ارتقا یافت. حسین شخصاً به شناسایی میرفت و تدبیر فرماندهیاش مبنی بر اصل غافلگیری و محاصره بود حتی در عملیات والفجر 3 و 4 خود او شب تا صبح در عملیات خاكریزش شركت داشت و در تمامی عملیاتها پیشقدم بود. حسین قرآن را با صدای بسیار خوب تلاوت میكرد و با مفاهیم آن مأنوس بود. او علاوه بر داشتن تدبیر نظامی، شجاعت كمنظیری داشت. معتقد به نظم و ترتیب در امور و رعایت انضباط نظامی بود و در آموزش نظامی و تربیت نیروهای كارآمد اهتمام میورزید. حساسیت فوقالعاده و دقت زیادی در مصرف بیتالمال و اجرای دستورات الهی داشت.
از سال 1358 تا لحظه آخر حضورش در صحنه مبارزه تنها ایام مرخصی كاملش هنگام زیارت خانه خدا بود. (شهریور ماه سال 1365) در سایر موارد هر سال یكبار به مرخصی میآمد و پس از دیدار با خانواده شهدا و معلولین، با یاران باوفایش در گلستان شهدا به خلوت مینشست و در اسرع وقت به جبهه باز میگشت. در طول مدت حضورش در جبهه 30 تركش میهمان پیكر او شد و در عملیات خیبر دست راستش را به خدا هدیه كرد. اما او با آنكه یك دست نداشت برای تامین و تداركات رزمندگان در خط مقدم تلاش فراوان مینمود. در عملیات كربلای 5 زمانی كه در اوج آتش توپخانه دشمن، رساندن غذا به رزمندگان با مشكل مواجه شد حاج حسین خود پیگیر این امر گردید و انفجار خمپارهای این سردار بزرگ را در روز جمعه 8/12/1365 به سربازان شهید لشگر امام حسین (ع) پیوند داد و روح عاشورایی او به ندبه شهادت، زائر كربلا گشت و بنا به سفارش خودش در قطعه شهدا و در میان یاران بسیجیاش میهمان خاك شد.
افسوس که چشم ظاهربین، راهی به سوی باطن اشیاء ندارد اگر نه سجده ی ملائک را در برابر عظمت او می دیدی و آن آیه ی مبارکه را دیگر باره می شنیدی اِنّی اَعلَمُ مالا تَعلَمُونَ اِنّی اَعلَمُ مالا تَعلَمُونَ .امروز در شرق ابوالخصیر نزدیک بصره و ده سال پیش در مدرسه ی شبانه ی نمونه . خدایا چه رخ داده است؟ چگونه می توان این همه را باور کرد؟!از مدرسه ی شبانه ی نمونه و امتحان طبیعی تا مدرسه ی عشق، و امتحان صبر و شهامت و جهاد راهی هزار ساله است که حسین خرازی در ده سال پیمود.از شاگرد مکتب ولایت اهل بیت(علیهم السلام) جز این نیز انتظار نمی رود.
علمدار لشکر امام حسین (علیه السلام) در سال 1355 در رشته علوم طبیعی دیپلم گرفت و به سربازی رفت ودر سال 1357با فرمان حضرت امام امت از سربازی گریخت و به خیل عظیم امت در انقلاب پیوست.
از کردستان تا خرمشهر، از حاج عمران تا فاو، حضوری دائم و همیشگی
قلب جبهههای غرب و جنوب از ابتدا در حضور عاشقانه او میتپید و جبهه مجذوب تكاپوی خالصانهاش، برگی زرین از آغاز تا انتها را نقش داد.
|
|
نام عملیات |
تاریخ عملیات |
مسوولیت شهید |
|
1 |
ثامن الائمه |
05 /07/1360 |
فرماندهی محور |
|
2 |
طریق القدس |
08 /09/1360 |
فرماندهی محور |
|
3 |
فتح المبین |
02 /01/1361 |
فرماندهی تیپ امام حسین (ع) |
|
4 |
بیت المقدس |
10 /02/1361 |
فرماندهی تیپ امام حسین (ع) |
|
5 |
رمضان |
23 /04/1361 |
معاونت عملیات سپاه سوم |
|
6 |
محرم |
10 /08/1361 |
معاونت عملیات سپاه سوم |
|
7 |
والفجر مقدماتی |
17 /11/1361 |
معاونت عملیات سپاه سوم |
|
8 |
والفجر 1 |
21 /01/1362 |
معاونت عملیات سپاه سوم |
|
9 |
والفجر 2 |
29/04/1362 |
فرمانده لشگر امام حسین (ع) |
|
10 |
والفجر 3 |
07/05/1362 |
فرمانده لشگر امام حسین (ع) |
|
11 |
والفجر 4 |
27/07/1362 |
فرمانده لشگر امام حسین (ع) |
|
12 |
خیبر |
03/12/1362 |
فرمانده لشگر امام حسین (ع) |
|
13 |
بدر |
19/12/1363 |
فرمانده لشگر امام حسین (ع) |
|
14 |
والفجر 8 |
20/11/1364 |
فرمانده لشگر امام حسین (ع) |
|
15 |
کربلای 4 |
03/10/1365 |
فرمانده لشگر امام حسین (ع) |
- من علاقمندم كه با بیآلایشی تمام، همیشه در میان بسیجیها باشم و به درد دل آنها برسم.
منبع: www.aviny.com
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .
All Rights Reserved 2008-2010 © by shahidkharazi.blogfa.com
Design This Web By Noleek ™ @ Ver:2.00 POWERED BY BLOGFA.COM
JavaScript Codes