تاریخ پایان: ۸/۳/۱۳۸۸
ختم قرآن به صورت حزبی می باشد.
جهت ثبت نام به آدرس زیر مراجعه کنید:
بنا به درخواست تعدادی از عزیزان بازدید کننده و همینطور استقبال خوب از مسابقه و رسیدن آثار در خور توجه از قلم دوستان که گاه به زیبایی تمام نوشته شدهاند، تصمیم گرفته شد جهت ایجاد فرصت برای بکار گرفته شدن قلمهای بیشتر برای تفسیر جمله زیبای شهید باکری مدت مسابقه تمدید شود. بر این اساس٬ مهلت دریافت آثار تا آخر اردیبهشت ۸۸ تمدید و اعلام نتایج و نیز اهدای جوایز به روز سوم خرداد، سالروز آزاد سازی خرمشهر٬ موکول میگردد. سایر مقررات و شرایط شرکت در مسابقه به همان قراری است که در زیر آمده است. وبلاگ "آقا مهدی" با همکاری تعدادی از اهالی قلم در حوزه دفاع مقدس، در نظر دارد با هدف زنده کردن نام و یاد سردار فاتح میدانهای جهاد و پایداری و فرمانده شجاع لشگر ۳۱عاشورا٬ شهید مهدی باکری، و معرفی ویژگیهای ممتاز روحی و معنوی ایشان یک مسابقه اینترنتی با موضوع تفسیر جمله "خدایا مرا پاکیزه بپذیر" برگزار نماید. این جمله در واقع آخرین سخن وصیتنامه شهید باکری بوده و ایشان وصایای خود را در پایان به این دعای ناب عارفانه ختم کرده است. شرکت برای کلیه دوستان اهل ذوق، وبلاگنویسان و بازدیدکنندگان وبلاگ "آقا مهدی" از هر سن و صنف و با هر اندیشهای آزاد است. مقررات شرکت در مسابقه: 1. شاید بکار بردن لفظ "تفسیر" که مخصوص تأویل آیات قرآن کریم نزد اهل تفسیر است در اینجا صحیح نباشد ولی منظور از تفسیر جمله فوق در این مسابقه این است که برای ما بنویسید "پاکیزه پذیرفته شدن" یعنی چه و در واقع شما چه برداشتی از این دعای زیبای شهید باکری دارید؟ هر چند به جرأت میتوان گفت که شاید کسی غیر از خود شهید نداند که حقیقت آنچه که در این دعا مورد طلب بوده چیست، ولی برداشتهای آزاد شما و ارائه آن در قالب یک متن ادبی، دلنوشته، نجوا با شهید یا یک مطلب تحقیقی با استناد به آیات و روایات (از دوستان اهل دانش بخصوص طلاب علوم دینی برای تحلیل مطلب انتظار بیشتری میرود) و... دستمایه گردآوری مجموعه ارزشمندی از نوشتارها در این باب خواهد بود که با هدف شناساندن عمق معرفت این انسان پاکباز متقی و مجاهد و مخلص، بتدریج روی وبلاگ منتشر خواهیم کرد. به پنج نفر از شرکتکنندگانی که زیباترین و پرمغزترین برداشتها را ارائه دهند جوایزی اهدا خواهد شد. 2. لازم نیست حتماً مطلب ثقیل و قلمبهای بنویسید! ای بسا دلنوشته پرمغزی که حکایت از معرفت نویسنده آن داشته باشد و از تحلیل قرآنی و روایی اهل دانشی، آبدارتر از آب در بیاید. 3. هیچ محدودیتی در مورد حجم مطلب وجود ندارد. شرکتکنندگان در مسابقه می توانند برداشتهای خود را در چند سطر الی چندین صفحه ارائه نمایند. 4. هر نوشته میتواند با نام یک نویسنده یا بیشتر ارسال شود. به این معنی که مطلب میتواند بصورت گروهی و با نام "نویسندگان" ارائه شوند. 5. مطالب ارسالی باید در محیط Word و با فونت Tahoma (سایز 10) و بصورت راستچین، تایپ و با فرمت doc ذخیره شده و به آدرس پست الکترونیک مسابقه که در زیر قید شده ایمیل شوند. 6. برای شرکت در مسابقه باید ثبتنام کنید. به این معنی که فرم ثبتنام را دریافت و بعد از تکمیل، آنرا همراه با مطلب خود برای ما ایمیل کنید. تایید ثبتنام شرکتکنندگان از طریق ارسال ایمیلی به اطلاع آنها خواهد رسید. جوایز: جوایز برگزیدگان٬ نقدی و البته ناقابل بوده و به ترتیب زیر به پنج نفر اول تعلق خواهد گرفت. نفر اول: 1500000 ریال ۷. بعد از اعلام نتایج، با برندگان در مورد نحوه دریافت جایزهشان مکاتبه خواهد شد. توان مالی برگزارکنندگان مسابقه آنقدر نیست که به تعداد برگزیدگان بیشتری جایزه تعلق بگیرد ولی تمامی شرکت کنندگان مسابقه هدیه کوچکی را از طرف وبلاگ "آقا مهدی" دریافت خواهند کرد. لازم به ذکر است که "بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس استان آذربایجانشرقی" در اهدای جوایز مشارکت دارد. ۸. پیشنهادات و انتقادات خود را در طول برگزاری مسابقه از طریق ایمیل با ما در میان بگذارید. به سوالات احتمالی شما هم از طریق ایمیل پاسخ داده خواهد شد. همچنین میتوانید ID زیر را در یاهو مسنجر add کنید: ahmadreza_140 در صورت علاقه به احیای نام و یاد شهید باکری به هر نوعی که مایل هستید دوستان خود را از این فراخوان مطلع کنید. منبع : وبلاگ شهید مهدی باکری (www.mehdi-bakeri.blogfa.com)

نفر دوم: 1200000 ریال
نفر سوم: 800000 ریال
نفر چهارم: 600000 ریال
نفر پنجم: 400000 ریال
شهادت حضرت علی بن موسی الرضا و حاج حسین خرازی را به پیشگاه مقدس ائمه معصومین (علیهم السلام) به ویژه آقا امام زمان (عج الله تعالی فرجه الشریف) تسلیت عرض می کنم.
از تمامی دوستانی که مطالب وبلاگ را میخوانند سپاسگزارم.انشاء الله با نظرات خود به بهتر شدن وبلاگ کمک کنند.
تمام منابع ذکر شده است و مطالبی که منبع ندارند از سی دی "جز لبخند چیزی نگفت" نوشته شده اند.منابعی هم که داخل پرانتز هستد منبع همان مطلب اند نه مطالب قبلی یا بعدی.
- دیدمش روی تپه سبز رنگ زیبایی، که گلهای شقایق و لاله های سرخ رنگ، همراه با چشمه ای زلال و روان، اطرافش رو گرفته بودند، ایستاده بود و به آسمان آبی رنگ نگاه می کرد. لبانش باز و بسته می شد. ذکر می گفت، مثل همیشه.
چهره اش نورانی بود با لبخندی بر لب. همیشه با دیدنش شاد می شدم. جلو رفتم وسلام کردم.
گفت: سلام.
گفتم: به چی نگاه می کنی؟
گفت: به افق.
گفتم: چه چیزی را در آن می جویی؟
گفت: رفتن به اوج را.
گفتم: مدت هاست که اینجا ایستاده ای! خسته نمی شی!؟
گفت: پرواز زیباست.
گفتم: چرا پرواز؟
سکوت کرد و افق را می نگریست.
گفتم: چرا شما با بقیه اینقدر فرق می کنید؟
گفت: چرا شما مثل ما نمی شید؟
گفتم: بد جوری توقفس دنیا اسیر شدم.
گفت: خواستن، توانستن است.
جانماز سبز رنگشو از جیبش بیرون آورد رو به قبله، رو به افق باز کرد.تسبیح تربت و عطر کوچکی، همراه با مهر تربتی که نام حسین شهید(ع) رو اون نوشته شده بود.
گفتم: هنوز وقت نماز نشده.
نگاهم کرد و لبخند زد. بعد رو به قبله یک دست رو بلند کرد و گفت: الله اکبر.
آستین خالی دست دیگرش، با نسیم به این طرف و آن طرف می رفت.
حاج حسین خرازی آخرین نماز شهادتش بود...
برگرفته از نامه خانم اعظم صالحی (از وبلاگ Shahidkharazi.parsiblog.com)
روز جمعه ماه محرم سال 1336 در یكی از محلههای مستضعف نشین اصفهان به نام «كوی كلم» خانواده با ایمان خرازی مفتخر به قدوم سربازی از عاشقان اباعبدالله (ع) گشت. هوش و ادب، زینت بخش دوران كودكی او بود و در همان ایام همراه پدر به نماز جماعت و مجالس دینی راه یافت و به تحصیل علوم در مدرسهای كه معلمان آنجا افرادی متعهد بودند، پرداخت. اكثر اوقات پس از تكالیف مدرسه به مسجد محله به نام مسجد «سید» رفته با صدای پرطنینش اذان و تكبیر میگفت.
حسین در دوران فراگیری دانش كلاسیك لحظهای از آموزش مسایل دینی غافل نبوده و در آغاز دوران نوجوانی گرایش زیادی به مطالعه خبرها و كتب اسلامی و انقلابی داشت و به تدریج با امور سیاسی نیز آشنا شد. در سال 1355 پس از اخذ دیپلم طبیعی برای طی دوران سربازی به مشهد اعزام گشت. او ضمن گذراندن دوران خدمت، فعالانه به تحصیل علوم قرآنی در مجامع مذهبی مبادرت ورزید. در آن دوره او را برای عملیات سركوبگرانه ظفار به عمان فرستادند ولی او از این سفر به معصیت یاد كرد و حتی نمازش را تمام میخواند. از همان روزهای اول انقلاب در كمیته دفاع شهری مسئولیت پذیرفت و برای مبارزه با ضد انقلاب داخلی و جنگهای كردستان قامت به لباس پاسداری آراست و لحظهای آرام نگرفت. یك سال صادقانه در این مناطق خدمت كرد و مأموریتهای محوله او را راهی گنبد نمود.
با شروع جنگ تحمیلی به تقاضای خودش راهی خطه جنوب شد و در اولین خط دفاعی مقابل عراقیها در منطقه دارخوین مدت نه ماه، با تجهیزات جنگی و امكانات تداركاتی بسیار كم استقامت كرد و دلاورانی قدرتمند تربیت نمود. در سال 1360 پس از آزادسازی بستان تیپ امام حسین (ع) را رسمیت داد كه بعدها با درخشش او و نیروهایش در رشادتها و جانفشانیها، به لشگر امام حسین (ع) ارتقا یافت. حسین شخصاً به شناسایی میرفت و تدبیر فرماندهیاش مبنی بر اصل غافلگیری و محاصره بود حتی در عملیات والفجر 3 و 4 خود او شب تا صبح در عملیات خاكریزش شركت داشت و در تمامی عملیاتها پیشقدم بود. حسین قرآن را با صدای بسیار خوب تلاوت میكرد و با مفاهیم آن مأنوس بود. او علاوه بر داشتن تدبیر نظامی، شجاعت كمنظیری داشت. معتقد به نظم و ترتیب در امور و رعایت انضباط نظامی بود و در آموزش نظامی و تربیت نیروهای كارآمد اهتمام میورزید. حساسیت فوقالعاده و دقت زیادی در مصرف بیتالمال و اجرای دستورات الهی داشت.
از سال 1358 تا لحظه آخر حضورش در صحنه مبارزه تنها ایام مرخصی كاملش هنگام زیارت خانه خدا بود. (شهریور ماه سال 1365) در سایر موارد هر سال یكبار به مرخصی میآمد و پس از دیدار با خانواده شهدا و معلولین، با یاران باوفایش در گلستان شهدا به خلوت مینشست و در اسرع وقت به جبهه باز میگشت. در طول مدت حضورش در جبهه 30 تركش میهمان پیكر او شد و در عملیات خیبر دست راستش را به خدا هدیه كرد. اما او با آنكه یك دست نداشت برای تامین و تداركات رزمندگان در خط مقدم تلاش فراوان مینمود. در عملیات كربلای 5 زمانی كه در اوج آتش توپخانه دشمن، رساندن غذا به رزمندگان با مشكل مواجه شد حاج حسین خود پیگیر این امر گردید و انفجار خمپارهای این سردار بزرگ را در روز جمعه 8/12/1365 به سربازان شهید لشگر امام حسین (ع) پیوند داد و روح عاشورایی او به ندبه شهادت، زائر كربلا گشت و بنا به سفارش خودش در قطعه شهدا و در میان یاران بسیجیاش میهمان خاك شد.
افسوس که چشم ظاهربین، راهی به سوی باطن اشیاء ندارد اگر نه سجده ی ملائک را در برابر عظمت او می دیدی و آن آیه ی مبارکه را دیگر باره می شنیدی اِنّی اَعلَمُ مالا تَعلَمُونَ اِنّی اَعلَمُ مالا تَعلَمُونَ .امروز در شرق ابوالخصیر نزدیک بصره و ده سال پیش در مدرسه ی شبانه ی نمونه . خدایا چه رخ داده است؟ چگونه می توان این همه را باور کرد؟!از مدرسه ی شبانه ی نمونه و امتحان طبیعی تا مدرسه ی عشق، و امتحان صبر و شهامت و جهاد راهی هزار ساله است که حسین خرازی در ده سال پیمود.از شاگرد مکتب ولایت اهل بیت(علیهم السلام) جز این نیز انتظار نمی رود.
علمدار لشکر امام حسین (علیه السلام) در سال 1355 در رشته علوم طبیعی دیپلم گرفت و به سربازی رفت ودر سال 1357با فرمان حضرت امام امت از سربازی گریخت و به خیل عظیم امت در انقلاب پیوست.
از کردستان تا خرمشهر، از حاج عمران تا فاو، حضوری دائم و همیشگی
قلب جبهههای غرب و جنوب از ابتدا در حضور عاشقانه او میتپید و جبهه مجذوب تكاپوی خالصانهاش، برگی زرین از آغاز تا انتها را نقش داد.
|
|
نام عملیات |
تاریخ عملیات |
مسوولیت شهید |
|
1 |
ثامن الائمه |
05 /07/1360 |
فرماندهی محور |
|
2 |
طریق القدس |
08 /09/1360 |
فرماندهی محور |
|
3 |
فتح المبین |
02 /01/1361 |
فرماندهی تیپ امام حسین (ع) |
|
4 |
بیت المقدس |
10 /02/1361 |
فرماندهی تیپ امام حسین (ع) |
|
5 |
رمضان |
23 /04/1361 |
معاونت عملیات سپاه سوم |
|
6 |
محرم |
10 /08/1361 |
معاونت عملیات سپاه سوم |
|
7 |
والفجر مقدماتی |
17 /11/1361 |
معاونت عملیات سپاه سوم |
|
8 |
والفجر 1 |
21 /01/1362 |
معاونت عملیات سپاه سوم |
|
9 |
والفجر 2 |
29/04/1362 |
فرمانده لشگر امام حسین (ع) |
|
10 |
والفجر 3 |
07/05/1362 |
فرمانده لشگر امام حسین (ع) |
|
11 |
والفجر 4 |
27/07/1362 |
فرمانده لشگر امام حسین (ع) |
|
12 |
خیبر |
03/12/1362 |
فرمانده لشگر امام حسین (ع) |
|
13 |
بدر |
19/12/1363 |
فرمانده لشگر امام حسین (ع) |
|
14 |
والفجر 8 |
20/11/1364 |
فرمانده لشگر امام حسین (ع) |
|
15 |
کربلای 4 |
03/10/1365 |
فرمانده لشگر امام حسین (ع) |
- من علاقمندم كه با بیآلایشی تمام، همیشه در میان بسیجیها باشم و به درد دل آنها برسم.
منبع: www.aviny.com
بسم الله الرحمن الرحیم
من عبد العاصی حسین خرازی
اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا عبده و رسوله و اشهد ان علیا و اولادا حجج الله .
گواهی می دهم که ائمه اطهار گفتارشان بر ما حق و امتثال امر و اطاعتشان واجب، محبتشان به حکم ازلی حق لازم و پیروی آنها موجب نجات و مخالفتشان موجب عذاب (می باشد) و آنها امامان و شفیعان روز جزا هستند.
انا لله و انا الیه راجعون
اینجانب خود را لایق وصیت نمی دانم ولی بنا به اینکه وصیت بعد از رفتن هرکس راهنمای راه او و بیانگر هدف اوست من هم بر حکم وظیفه چند کلمه می نویسم
از مردم می خواهم که پشتیبان ولایت فقیه باشند.
راه شهدای ما راه حق است اول می خواهم که آنها مرا بخشیده و شفاعت مرا در روز جزا کنند و از خدا می خواهم ادامه دهنده ی راه آنها باشم، آنهایی که با بودنشان و زندگیشان به ما درس ایثار دادند، با جهادشان درس مقاومت و با رفتانشان درس عشق به ما آموختند. از مسئولین عزیز و مردم حزبالهی میخواهم كه در مقابل آن افرادی كه نتوانستند از طریق عقیده، مردم را از انقلاب دور و منحرف كنند و الان در كشور دست به مبارزه دیگری از طریق اشاعه فساد و فحشا و بیحجابی زدهاند در مقابل آنها ایستادگی كنید و با جدیت هر چه تمامتر جلو این فسادها را بگیرید.
از خانواده ی شهدا و اسرا و مفقودین می خواهم که صبر پیشه کنند چرا که دنیا فانی است و ما معتقد به معاد هستیم .انشاءالله انتقام این مظلومین را با مظلوم کربلا یک جا خواهیم گرفت.
از خانواده معلولین و مجروحین می خواهم که با این عزیزانی که برای اسلام رفتند و چنین شدند با محبت و خوش اخلاقی برخورد کنند چرا که این عزیزان به خاطر بیماری و اینکه اکنون دستشان ازانجام وظایفشان کوتاه شده نیاز به مراقبت و محبت بیشتری دارند.انشاءالله خداوند به شما اجر و صبر عنایت فرماید.
و اما پدر و مادر عزیزم امیدوارم که مرا حلال کنید و مرا ببخشید چرا که شما با زحمت زیاد ما را بزرگ کرده و با رنج زیاد وسایل راحتی و تحصیل ما را فراهم کردید شما کسی هستید که در عظمت شما در قرآن، خداوند فرمودند: و بالوالدین احسانا یعنی به پدر و مادرتان نیکی کنیدو یا آمده که و لا تقل لهما اف ... به آنها اف نگویید و به آنها روی ترش نکنید.
و مادرم! شما برای من خیلی زحمت کشیدید. در حدیث داریم که الجنه تحت اقدام الامهم بهشت زیر پای مادران است به خصوص شما مادری که در تمام احوال و اوقات مراقب اعمال و رفتار ما بودید. مادرم حسینت را حلال کن و از تمام دوستان و آشنایان و اقوام برای من حلالیت بطلب.
اللهم اجعلنا من التوابین اللهم اجعلنا من الشاکرین اللهم اجعلنا من المتقین اللهم اجعلنا من المؤمنین اللهم اجعلنا من الشهدا ثم احشرنا مع الحسین و اصحاب الحسین الحمد لله رب العالمین
اللهم عجل فی فرج مولانا
والسلام
حسین خرازی
***
اللهم انی اسئلک ان تملأ قلبی حبا لک و خشیه منک و تصدیقا بکتابک و ایمانا بک و فرقا منک و شوقا الیک یا ذالجلال و الاکرام حبب الی لقائک و احبب لقائی و اجعل لی فی لقائک الراحه والفرح واکرامه (دعای ابوحمزه)
قبلا چند کلمه ای نوشته بودم فکر کنم تکمیلی چند کلمه دیگر باید بنویسم
خدایا، غلط کردم، استغفر الله
خدایا، امان، امان، از تاریکی و تنگی و فشار قبر و سؤال منکر و نکیر در روز محشر و قیامت، به فریادم برس، خدایا من دل شکسته و مضطرم،صاحب پیروزی و موفقیت تو را می دانم و بس و بر تو توکل دارم، خدایا تا زمان عملیات فاصله ی زیادی نیست، خدایا به قول امام خمینی تو فرمانده ی کل قوا هستی خودت رزمندگانت را پیروز بگردان و شر صدام و کفار را از سر مسلمین بکن، خدایا از مال دنیا چیزی جز بدهکاری و گناه ندارم. خدایا تو خود توبه ی مرا قبول کن و از فیض عظمای شهادت نصیب و بهره مندم ساز. از تو طلب مغفرت و عفو دارم، یا واسع المغفره یا من سبقت رحمته عن غضبه.
از همسر خوب و ایثارگرم کمال تشکر و سپاسگزاری را دارم.
انشاء الله که مرا می بخشید. الحمدلله خداوند لطف و کرم فرمود به سلامتی او را مهدی یا زهرا اسم بگذار و از خوراک و طعام حلال و طیب به او بخوران و او را سرباز و طلبه امام زمان (عج) تربیت کن که این خود هدیه ای است به پیشگاه خداوند باری تعالی و کاهشی باشد از عذاب قبر و آخرت و قیامت، می دانم در امر بیت المال امانت دار خوبی نبودم و [شاید]زیاده روی کرده باشم خلاصه برایم رد مظالم داده و آمرزش بخواهید
والسلام
1/10/65
خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار
رزمندگان اسلام پیروزشان بگردان
از قرارگاه برگشتم. به دژ که رسیدیم هوا تاریک تاریک بود، گفت: تو بمان من می روم جلو. هر چه اصرار کریم فایده ای نداشت. شب جمعه بود و حال و هوای حسین با شب های دیگر فرق داشت.
راه افتاد. جاده ای که به شهرک دوعیجی ختم می شد از چهار راه امام رضا(ع) می گذشت. همه جا زیر آتش شدید دشمن بود. در آن تاریکی، انفجارهای پی درپی مثل گل آتش دیده می شد.
حسین به جایگاهی می رسید که سالها در انتظار آن می سوخت.
***
آهی کشید، به سقف سنگر خیره شد و زیر لب چند بار نام مقدس حضرت مهدی روحی له الفداء را زمزمه کرد:
(یادت میاد با بچه های چزابه، توی سوسنگرد دعای عهد می خوندیم؟ همه ی آنها رفتند پیش خدای خودشان، حالا وقت رفتنه. ماندن برای من هم کافیه.)
این اولین باری نبود که به یاد یاران اوایل جنگ می افتاد اما در این چند روز، حسین همان حسین همیشگی نبود. راه رفتن او هم انگار توی آسمان بود، هوایی شده بود.
***
وسط سنگر دراز کشید. از کنار پتویی که به درب سنگر آویزان بود شعاع نور خورشید وارد سنگر می شد و به چهره اش می تابید. حسین به پهلوی راست خوابید و سرش را روی کتف بدون دست قرار داد. حرف حسین به شهادت و عشق به آن کشیده شد.
-من در این عملیات شهید می شوم.
-اگر شهید شدی اسم بچه ات را چه بگذارند؟
-مهدی ...
و این بیست ساعت قبل از پرواز بود.
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .
All Rights Reserved 2008-2010 © by shahidkharazi.blogfa.com
Design This Web By Noleek ™ @ Ver:2.00 POWERED BY BLOGFA.COM
JavaScript Codes