پس از رسيدن به چزابه، وجب به وجب رمل هاي منطقه در آتش خمپاره و توپخانه مي سوخت و عراقي ها از روي تپه هاي مقابل با تك تير، بچه ها را مي زدند. حسين خوب مي دانست راه نجات، خاكريز است. بلدوزر شروع كرد به خاكريز زدن و از سمت راست جاده رفت طرف ارتفاعات. حسين قدم به قدم دنبال بلدوزر حركت مي كرد. عراقي ها هم مرتب براي بلدوزر خمپاره120 مي فرستادند. هر چه اصرار كرديم ار بلدوزر دور شود قبول نمي كرد. بالاخره يك خمپاره خورد روي بلدوزر.
با حسين رفتيم بالا و راننده را كه دو دست او قطع شده و چشم و نيمي از صورت را هم از دست داده بود آورديم پايين، راننده ي ديگر كار را ادامه داد.
آن روز، اولين خاكريز چزابه با حضور قدم به قدم حسين كه با گريه و استغاثه همراه بود زده شد.
وقتي نيروها به چزابه رسيدند اوضاع خيلي سخت و پريشان كننده بود زيرا دشمن با قرار گرفتن روي ارتفاعات ،آتش مؤثر خمپاره ها را روانه كرده بود و تك تير اندازهاي آنها هم بچه ها را درو مي كردند. در يك ساعتي كه طول كشيد تا خاكريز زده شود آنقدر اين طرف و آن طرف دويد كه قابل وصف نيست. عادت نداشت با خود اسلحه حمل كند. در آن شرايط هر لحظه ممكن بود يكي از هزاران تير و تركش، او را از پاي درآورد اما اراده ي خدا اين بود كه حسين براي پيروزي هاي بزرگ پايدار بماند.
نمره ي او و يارانش از چزابه ، هرچند غم انگيز و خونين، اما بيستِ بيست بود.
صداي آرپي جي ها هنوز قطع نشده بود. مجدداً خود را به حسين رساندم. كمكي هاي او هم رفته بودند. خودش خرج موشك ها را مي بست و شليك مي كرد.لبخند رضايت بر لب ها و چهره ي دوست داشتني و مصمم او ، خستگي را از تن من خارج كرد.آخرين آرپي جي هم شليك شد و بدون اصابت به تپه مقابل ، با صداي بلندي توي هوا منفجر شد.
- حسين جون خسته نباشي، معطل چي هستي؟
- هيچي ، حالا مي تونيم با خيال راحت برگرديم.
صبح عمليات ثامن الائمه آتش عراقي ها روي پل قصبه بسيار سنگين بود.چون نيروهاي جبهه ي دارخُوِيْن توانسته بودند مهمترين پل ارتباطي آنها را تصرف كنند. حسين در آن گير و دار آمده بود كنار پل و بچه هاي تخريب را توجيه مي كرد كه كجاي پل را منفجر كنند تا مؤثرتر باشد.
نيم ساعت بعد پل عراقي ها رفت زير آب!
معتقد بود با به وجود آوردن فضاي معنوي در سنگر و حضور خالصانه خواهيم توانست ريشه هاي جنگ انقلابي و بسيجي را بارور كنيم بنابراين سنگرهاي ياران حسين ، ميعادگاه خواص بود و حرف از عشق و دلدادگي و سيره ي رزمندگان تبعيت از اهل بيت عصمت و طهارت (ع) .
خوردن، خوابيدن، عبادت و نماز شب، ظرف شستن و در رزم هاي شبانه پيشقدم بودن، نگهباني در حال و هواي خط مقدم و دهها و صدها خصوصيت ديگر، چيزهايي بود كه در ميان بچه هاي سنگرنشين به چشم مي خورد.
به سنگر كه وارد مي شديم، در نيمه هاي شب كه هوا شرجي بود و پشه ها غوغا مي كردند، نماز شب خواندن چيزي مثل نماز جماعت شده بود.
اولين عيد نوروزي بود كه در جبهه بوديم . كندن كانال از خط شير به طرف دشمن تصويب شده و شور و حال عجيبي ايجاد شده بود.علي نوري كه در عمليات فرمانده كل قوا شهيد شد ، مرد با صفايي بود.شعري ساخته بود تا بچه ها به صورت دسته جمعي و در حال دويدن بخوانند و روحيه بگيرند:
گروه خرازي عازم خط شيره.
براي كندن كانال به اونجا ميره
اين گروهِ تكه
جبهه شون شهركه.
با هر دردسري بود از ميان گل و لاي
جاده ، خود را ميان نخلها رسانديم.فرمانده ي گردان ژاندارمري در آنجا مستقر بود.
آمده بوديم او را متقاعد كنيم كه يك قبضه تفنگ 106 به ما مأمور كند. جمله حسين تمام
نشده بود كه سرگرد گفت:
- فرمانده ي خودتون رو بفرستيد تا با
من صحبت كنه. اينطور كه نمي شه سرسري كار كرد.
به هم نگاه كرديم و خنديديم.
گفتم:
- آقاي خرازي هستند فرمانده ي
...
سرگرد بلند شد دويد كنار موتور و حسين
را بغل كرد:
- ما به امثال شما افتخار مي كنيم. تو به ما در اين جبهه عزت بخشيدي...

در اولين روزهايي كه دشمن از كارون گذشته بود ، 15 نفر از بسيجي هاي تهران در نزديكي پل مارِد شهيد شده و بدنشان در جبهه ي ميان ما و عراقي ها مانده بود.
- اين وقت شب كجا مي روي. تنهاي تنها.لااقل يك نفر را با خود ببر.
- اين مسير را چندين بار رفته ام. اگر اوضاع مساعد بود سحر، شهيدان را به عقب مي آوريم.
هوا گرگ و ميش و مه آلود بود كه اولين شهيد به عقب آورده شد.
نيمه شب بود كه بي سيم چي، سراسيمه ما را از خواب بيدار كرد و گفت:
- عراقي ها آن طرف رودخانه، يعني كُفِيْشه را تصرف كرده اند.
پنج شش نفر مي شديم. چسبيده به حسين و نيم خيز، نزديك ساحل شديم و با پارو زدن قايق خود را به آن طرف كارون رسانديم.
عراقي ها يكي دو مرتبه ي ديگر شانس خود را براي تصرف اين جبهه آزمايش كرده بودند. چند ساعتي كه طول كشيد تا اوضاع سر و سامان بگيرد، او يك لحظه در آنچه انجام مي داد ترديد نداشت. انگار براي او دستور العمل قدم به قدم را نوشته و در وجودش قرار داده بودند.
مسئول خط شير بود. تا اينجا به خير گذشته بود چون به اين زودي ها زير بار مسئوليت نمي رفت. اين موضوع را از كردستان فهميده بوديم. با رفتن شهيد احمد فروغي، قرعه ي فرماندهي جبهه به نامش افتاد و بنا شد با او صحبت كنيم. فرداي آن روز موضوع را به او گفتم. فهميد كه شرايط به گونه اي نيست كه بتواند قبول نكند. كمي داد و قا ل و بعد شروع به گريه و زاري كرد، مثل كسي كه مصيبت بزرگي به او رسيده است. بچه ها از سنگرها بيرون آمده بودند ببينند چه خبر شده است!
آن روزها يعني آبان ماه 1359، با برو بچه هايي كه از كردستان آمده بودند، در خط شير، يعني خط مقدم جبهه ي دارخوين مستقر بود. وضع خط را به گونه اي سروسامان داد كه عبور از آن براي عراقي ها يك كابوس شد، چون سنگرها به صورت چريكي و در عمق زمين ساخته شد. ارزش اين كار، بعدها كه عمليات فرمانده كل قوا به پيروزي رسيد مشخص گرديد.
كمربندها را محكم ببنديد. بند پوتين هايتان را محكم كنيد. فشنگ اسلحه هايتان آماده باشد. تجهيزات را به بدن هايتان محكم ببنديد، خيلي قبراق، آماده عمليات باشيد.
برادران، جنگ بدون تلفات، زخمي، شهيد اصلاً معنا ندارد، در قاموس جنگ، سختي، خشني، تشنگي يك واقعيت و جزء لاينفك جنگ است.
بسم رب الشهداء والصديقين
او پاداش جهاد صادقانه و مخلصانه ي خود را اكنون گرفته و با نوشيدن جام شهادت ، سبكبال، در جمع شهدا و صالحين در آمده است. زندگي و سرنوشت اين شهيد عزيز و هزاران نفس طيبه اي كه در اين وادي قدم زده اند صفحه ي درخشنده اي از تاريخ اين ملت است. ملتي كه در راه اجراي احكام خدا و حاكميت دين خدا و دفاع از مستضعفين و نبرد با مستكبرين، عزيزترين سرمايه هاي خود را نثار مي كند و جوانان سرافزارش پشت پا به همه ي دلبستگي هاي مادي زده، پاي در ميدان فداكاري نهاده و با همه ي توان مبارزه مي كنند و جان بر سر اين كار مي گذارند، چنين ملتي بر همه ي موانع فائق خواهد آمد و همه ي دشمنان را به زانو در خواهد آورد.
قسمتي از پيام مقام معظم رهبري به مناسبت شهادت حاج حسين خرازي (10/12/65)
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .
All Rights Reserved 2008-2010 © by shahidkharazi.blogfa.com
Design This Web By Noleek ™ @ Ver:2.00 POWERED BY BLOGFA.COM
JavaScript Codes