در مسجد چهارده معصوم شهرك (دار خوين)، كنار پيرمردي نشسته بود. گفت:
- حاج آقا ، مي گويند بسيجي ها بي ترمزند. شما هم كه بسيجي هستي بي ترمزي؟
درباره ي چگونگي توجيه نيروهايش در شرايط سخت نبردهاي شرق بصره، آنجا كه شكستن خطوط دفاعي دشمن غيرممكن مي نمود، مي گويد:
« ما بچه ها را اينجور توجيه كرده ايم كه اينجا جز معجزه چيز ديگري خط را باز نمي كند. اين عمليات ولايتي است. ما به نيروهايمان گفته ايم اين عمليات ولايتي است و بين عقل و دل بايد به دل مراجعه نمايند.»
در جايي ديگر به نيروهاي خط شكن مي گويد:
«عمليات اينجا عاقلانه نيست، عاشقانه است.»
عمليا ت مهمي در غرب داشتيم. گردان ها را جمع كرديم در يك محل تا حاجي آنها را براي كار مهمي كه در پيش داشتند توجيه كند . ظهر شد و گردان ها به جماعت ايستادند. حسين آقا از عقب صف رفت جلو، ميكروفون را از بچه هاي تبليغات گرفت و مكبر نماز شد.
شما بوديد صفا نمي كرديد؟
حسين فرد مبتكر و نوآوري بود. هيچ گاه در مشكل جنگ درنماند و حتي در محاصره هاي شديد راهي را پيدا مي كرد و محاصره را مي شكست. هيچ گاه قواره ها و فاكتورهاي كلاسيك ارتش هاي دنيا ، قدرت ابتكار و نوآوري او را محدود نمي كرد. اگر ما بخواهيم امروز واقعاً در صنعت ايران، در دانشگاه ها، در تمام كشورمان الگوي ابتكار و نوآوري معرفي كنيم، نياز نداريم يك كتابي از مدير عامل فلان شركت ژاپني چاپ كنيم.اگر بتوانيم براي جوانان خود، از حسين الگو بسازيم شما خواهيد ديد كه چند تا مدير عامل ميتسو بيشي را مي گذارند توي جيبشان، حسين را بايد شناساند. حسين قابل الگوبرداري توي اين جامعه است. همه ي جوانان دنباله رو حسين خواهند بود.ما چرا به خودمان فشار مي آوريم از جاهاي مختلف الگو بگيريم و در ايران تبليغ بكنيم. اين قهرمانان كنار دست خودمان هستند.
سرلشگر محسن رضايي فرمانده سپاه پاسداران در دوران دفاع مقدس
در عمليات محرم بيش از ششصد نفر از بچه هاي شهر اصفهان به شهادت رسيدند. به حسين گفتم :
- مردم طاقت تشييع جنازه ي ششصد نفري را ندارند.
- بهتر است نيمي از آنها را يكي دو روز بعد بفرستيم.
در اصفهان تشييع جنازه ي با شكوهي از 370 شهيد به عمل آمد كه فرمانده ي آنها بيش از همه بر مصيبت آنها گريسته بود.
چند روز بعد امام رضوان الله عليه در جماران فرمودند:
«شما در كجاي دنيا مي توانيد جايي را مثل استان اصفهان پيدا كنيد؟
همين چند روز پيش ، فقط در شهر اصفهان حدود 370 نفر را تشييع كردند. معذالك همين شهيد داده ها و داغديده ها، همچنان به خدمت خود به اسلام ادامه مي دهند.»
وقتي منطقه ي عمليات لشكر مشخص مي شد نظر مسئولين را تا رده ي دسته مي پرسيد. اعتقاد داشت ارزش دادن به فكر و نظر مسئول دسته باعث رشد فكري او مي شود و با انگيزه اي قوي عمليات محوله را انجام مي دهد. او روي مانور دسته و گروهان به دقت كار مي كرد و در صورت نياز براي خاموش كردن يك سنگر دشمن كه مي توانست مشكل ساز باشد طرح لازم را تهيه مي كرد.
عمليات فتح المبين شروع شده بود و بچه ها هنوز از ميادينِ مينِ مقابلِ باغ شماره هفت عبور نكرده بودند. پشت سر نيروهاي پياده تانكهاي غنيمتي كه در اختيار داشتيم حركت مي كردند. قاعدتاً بايد عمليات در تاريكي شب و در سكوت انجام مي شد اما در زمان شروع حمله ، حسين دستور داد تانكها با چراغ روشن حركت كنند و با استفاده از دوشكاهاي خود آتش پرحجمي را به طرف عراقي ها نشانه روند، به دنبال آن جيپ هاي 106 و بقيه ي خودروها هم چراغهاي خود را روشن كردند.
يك ساعت بعد همه ي سنگرهاي دشمن سقوط كرد و ما فاتح منطقه ي عين خوش بوديم.
بيش از سيصد نفر از رفقايمان در چزابه به شهادت رسيدند. و جسم پاك آنها در رمل ها مانده بود.آخرين نفراتي بوديم كه به دوكوهه برمي گشتيم دلمان گرفت. موقعيت مهدي(عج)، پل سابله، جاده سوسنگرد و دهلاويه، وجب به وجب خاطره بود .
اشك هايمان جاري بود، مدرسه سوسنگرد آرام گرفته بود، محلي كه در روزهاي گذشته بيش از هزار شهيد را در خود پذيرا بود.
آرام روي جاده حميديه حركت كرديم. گريه ي حسين لحظه اي قطع نمي شد.
عراقي ها هم زمان با چزابه، از پل سابله هم با چهار، پنچ تيپ زرهي پاتك كردند. حسين وقتي خود را به سابله رساند كه همه ي بر و بچه هاي مسئول ، شهيد و مجروح شده بودند.آخرين نفر كريم نصر بود، مي گفت: وقتي من مجروح شدم. حسين آمد بالاي سرم و گفت: تو هم مجروح شدي؟ حالا حسين يكه و تنها در ميان بسيجيان تاخت و تاز مي كرد.تازه خودم را به حاشيه ي رودخانه رسانده بودم. تانكهاي آنطرف، خيلي نزديك آمده بودند. به آرپي جي زن گفتم چرا شليك نمي كني؟
گفت: نيروي كمكي من رفته موشك بياره. چند دقيقه بعد حسين از راه رسيد، خسته و كوفته با يك گوني موشك آرپي جي و شروع كرد به بستن خرج موشك. فهميدم كه آرپي جي زن هم شده !
براي اولين بار دشمن موشك هاي ميان برد را عليه مواضع ما به كار مي برد كه انفجار آن زميني به وسعت صد متر مربع را زير و رو مي كرد با عمقي به اندازه 10 متر. حسين در آن بيم و هراس پاتك دشمن ، لحظه اي فرصت پيدا كرده بود تا چند آيه اي قرآن بخواند. ناگهان صداي بسيار وحشتناكي سنگر را به لرزه درآورد و يكي از موشك هاي نه متري دشمن در نزديكي سنگر ما منفجر شد.
حسين انگار نه انگار ، بدون هيچ حركت اضافي، همچنان قرآن مي خواند.
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .
All Rights Reserved 2008-2010 © by shahidkharazi.blogfa.com
Design This Web By Noleek ™ @ Ver:2.00 POWERED BY BLOGFA.COM
JavaScript Codes