شهادت حضرت علی بن موسی الرضا و حاج حسین خرازی را به پیشگاه مقدس ائمه معصومین (علیهم السلام) به ویژه آقا امام زمان (عج الله تعالی فرجه الشریف) تسلیت عرض می کنم.
از تمامی دوستانی که مطالب وبلاگ را میخوانند سپاسگزارم.انشاء الله با نظرات خود به بهتر شدن وبلاگ کمک کنند.
تمام منابع ذکر شده است و مطالبی که منبع ندارند از سی دی "جز لبخند چیزی نگفت" نوشته شده اند.منابعی هم که داخل پرانتز هستد منبع همان مطلب اند نه مطالب قبلی یا بعدی.
- دیدمش روی تپه سبز رنگ زیبایی، که گلهای شقایق و لاله های سرخ رنگ، همراه با چشمه ای زلال و روان، اطرافش رو گرفته بودند، ایستاده بود و به آسمان آبی رنگ نگاه می کرد. لبانش باز و بسته می شد. ذکر می گفت، مثل همیشه.
چهره اش نورانی بود با لبخندی بر لب. همیشه با دیدنش شاد می شدم. جلو رفتم وسلام کردم.
گفت: سلام.
گفتم: به چی نگاه می کنی؟
گفت: به افق.
گفتم: چه چیزی را در آن می جویی؟
گفت: رفتن به اوج را.
گفتم: مدت هاست که اینجا ایستاده ای! خسته نمی شی!؟
گفت: پرواز زیباست.
گفتم: چرا پرواز؟
سکوت کرد و افق را می نگریست.
گفتم: چرا شما با بقیه اینقدر فرق می کنید؟
گفت: چرا شما مثل ما نمی شید؟
گفتم: بد جوری توقفس دنیا اسیر شدم.
گفت: خواستن، توانستن است.
جانماز سبز رنگشو از جیبش بیرون آورد رو به قبله، رو به افق باز کرد.تسبیح تربت و عطر کوچکی، همراه با مهر تربتی که نام حسین شهید(ع) رو اون نوشته شده بود.
گفتم: هنوز وقت نماز نشده.
نگاهم کرد و لبخند زد. بعد رو به قبله یک دست رو بلند کرد و گفت: الله اکبر.
آستین خالی دست دیگرش، با نسیم به این طرف و آن طرف می رفت.
حاج حسین خرازی آخرین نماز شهادتش بود...
برگرفته از نامه خانم اعظم صالحی (از وبلاگ Shahidkharazi.parsiblog.com)
روز جمعه ماه محرم سال 1336 در یكی از محلههای مستضعف نشین اصفهان به نام «كوی كلم» خانواده با ایمان خرازی مفتخر به قدوم سربازی از عاشقان اباعبدالله (ع) گشت. هوش و ادب، زینت بخش دوران كودكی او بود و در همان ایام همراه پدر به نماز جماعت و مجالس دینی راه یافت و به تحصیل علوم در مدرسهای كه معلمان آنجا افرادی متعهد بودند، پرداخت. اكثر اوقات پس از تكالیف مدرسه به مسجد محله به نام مسجد «سید» رفته با صدای پرطنینش اذان و تكبیر میگفت.
حسین در دوران فراگیری دانش كلاسیك لحظهای از آموزش مسایل دینی غافل نبوده و در آغاز دوران نوجوانی گرایش زیادی به مطالعه خبرها و كتب اسلامی و انقلابی داشت و به تدریج با امور سیاسی نیز آشنا شد. در سال 1355 پس از اخذ دیپلم طبیعی برای طی دوران سربازی به مشهد اعزام گشت. او ضمن گذراندن دوران خدمت، فعالانه به تحصیل علوم قرآنی در مجامع مذهبی مبادرت ورزید. در آن دوره او را برای عملیات سركوبگرانه ظفار به عمان فرستادند ولی او از این سفر به معصیت یاد كرد و حتی نمازش را تمام میخواند. از همان روزهای اول انقلاب در كمیته دفاع شهری مسئولیت پذیرفت و برای مبارزه با ضد انقلاب داخلی و جنگهای كردستان قامت به لباس پاسداری آراست و لحظهای آرام نگرفت. یك سال صادقانه در این مناطق خدمت كرد و مأموریتهای محوله او را راهی گنبد نمود.
با شروع جنگ تحمیلی به تقاضای خودش راهی خطه جنوب شد و در اولین خط دفاعی مقابل عراقیها در منطقه دارخوین مدت نه ماه، با تجهیزات جنگی و امكانات تداركاتی بسیار كم استقامت كرد و دلاورانی قدرتمند تربیت نمود. در سال 1360 پس از آزادسازی بستان تیپ امام حسین (ع) را رسمیت داد كه بعدها با درخشش او و نیروهایش در رشادتها و جانفشانیها، به لشگر امام حسین (ع) ارتقا یافت. حسین شخصاً به شناسایی میرفت و تدبیر فرماندهیاش مبنی بر اصل غافلگیری و محاصره بود حتی در عملیات والفجر 3 و 4 خود او شب تا صبح در عملیات خاكریزش شركت داشت و در تمامی عملیاتها پیشقدم بود. حسین قرآن را با صدای بسیار خوب تلاوت میكرد و با مفاهیم آن مأنوس بود. او علاوه بر داشتن تدبیر نظامی، شجاعت كمنظیری داشت. معتقد به نظم و ترتیب در امور و رعایت انضباط نظامی بود و در آموزش نظامی و تربیت نیروهای كارآمد اهتمام میورزید. حساسیت فوقالعاده و دقت زیادی در مصرف بیتالمال و اجرای دستورات الهی داشت.
از سال 1358 تا لحظه آخر حضورش در صحنه مبارزه تنها ایام مرخصی كاملش هنگام زیارت خانه خدا بود. (شهریور ماه سال 1365) در سایر موارد هر سال یكبار به مرخصی میآمد و پس از دیدار با خانواده شهدا و معلولین، با یاران باوفایش در گلستان شهدا به خلوت مینشست و در اسرع وقت به جبهه باز میگشت. در طول مدت حضورش در جبهه 30 تركش میهمان پیكر او شد و در عملیات خیبر دست راستش را به خدا هدیه كرد. اما او با آنكه یك دست نداشت برای تامین و تداركات رزمندگان در خط مقدم تلاش فراوان مینمود. در عملیات كربلای 5 زمانی كه در اوج آتش توپخانه دشمن، رساندن غذا به رزمندگان با مشكل مواجه شد حاج حسین خود پیگیر این امر گردید و انفجار خمپارهای این سردار بزرگ را در روز جمعه 8/12/1365 به سربازان شهید لشگر امام حسین (ع) پیوند داد و روح عاشورایی او به ندبه شهادت، زائر كربلا گشت و بنا به سفارش خودش در قطعه شهدا و در میان یاران بسیجیاش میهمان خاك شد.
افسوس که چشم ظاهربین، راهی به سوی باطن اشیاء ندارد اگر نه سجده ی ملائک را در برابر عظمت او می دیدی و آن آیه ی مبارکه را دیگر باره می شنیدی اِنّی اَعلَمُ مالا تَعلَمُونَ اِنّی اَعلَمُ مالا تَعلَمُونَ .امروز در شرق ابوالخصیر نزدیک بصره و ده سال پیش در مدرسه ی شبانه ی نمونه . خدایا چه رخ داده است؟ چگونه می توان این همه را باور کرد؟!از مدرسه ی شبانه ی نمونه و امتحان طبیعی تا مدرسه ی عشق، و امتحان صبر و شهامت و جهاد راهی هزار ساله است که حسین خرازی در ده سال پیمود.از شاگرد مکتب ولایت اهل بیت(علیهم السلام) جز این نیز انتظار نمی رود.
علمدار لشکر امام حسین (علیه السلام) در سال 1355 در رشته علوم طبیعی دیپلم گرفت و به سربازی رفت ودر سال 1357با فرمان حضرت امام امت از سربازی گریخت و به خیل عظیم امت در انقلاب پیوست.
از کردستان تا خرمشهر، از حاج عمران تا فاو، حضوری دائم و همیشگی
قلب جبهههای غرب و جنوب از ابتدا در حضور عاشقانه او میتپید و جبهه مجذوب تكاپوی خالصانهاش، برگی زرین از آغاز تا انتها را نقش داد.
|
|
نام عملیات |
تاریخ عملیات |
مسوولیت شهید |
|
1 |
ثامن الائمه |
05 /07/1360 |
فرماندهی محور |
|
2 |
طریق القدس |
08 /09/1360 |
فرماندهی محور |
|
3 |
فتح المبین |
02 /01/1361 |
فرماندهی تیپ امام حسین (ع) |
|
4 |
بیت المقدس |
10 /02/1361 |
فرماندهی تیپ امام حسین (ع) |
|
5 |
رمضان |
23 /04/1361 |
معاونت عملیات سپاه سوم |
|
6 |
محرم |
10 /08/1361 |
معاونت عملیات سپاه سوم |
|
7 |
والفجر مقدماتی |
17 /11/1361 |
معاونت عملیات سپاه سوم |
|
8 |
والفجر 1 |
21 /01/1362 |
معاونت عملیات سپاه سوم |
|
9 |
والفجر 2 |
29/04/1362 |
فرمانده لشگر امام حسین (ع) |
|
10 |
والفجر 3 |
07/05/1362 |
فرمانده لشگر امام حسین (ع) |
|
11 |
والفجر 4 |
27/07/1362 |
فرمانده لشگر امام حسین (ع) |
|
12 |
خیبر |
03/12/1362 |
فرمانده لشگر امام حسین (ع) |
|
13 |
بدر |
19/12/1363 |
فرمانده لشگر امام حسین (ع) |
|
14 |
والفجر 8 |
20/11/1364 |
فرمانده لشگر امام حسین (ع) |
|
15 |
کربلای 4 |
03/10/1365 |
فرمانده لشگر امام حسین (ع) |
- من علاقمندم كه با بیآلایشی تمام، همیشه در میان بسیجیها باشم و به درد دل آنها برسم.
منبع: www.aviny.com
بسم الله الرحمن الرحیم
من عبد العاصی حسین خرازی
اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا عبده و رسوله و اشهد ان علیا و اولادا حجج الله .
گواهی می دهم که ائمه اطهار گفتارشان بر ما حق و امتثال امر و اطاعتشان واجب، محبتشان به حکم ازلی حق لازم و پیروی آنها موجب نجات و مخالفتشان موجب عذاب (می باشد) و آنها امامان و شفیعان روز جزا هستند.
انا لله و انا الیه راجعون
اینجانب خود را لایق وصیت نمی دانم ولی بنا به اینکه وصیت بعد از رفتن هرکس راهنمای راه او و بیانگر هدف اوست من هم بر حکم وظیفه چند کلمه می نویسم
از مردم می خواهم که پشتیبان ولایت فقیه باشند.
راه شهدای ما راه حق است اول می خواهم که آنها مرا بخشیده و شفاعت مرا در روز جزا کنند و از خدا می خواهم ادامه دهنده ی راه آنها باشم، آنهایی که با بودنشان و زندگیشان به ما درس ایثار دادند، با جهادشان درس مقاومت و با رفتانشان درس عشق به ما آموختند. از مسئولین عزیز و مردم حزبالهی میخواهم كه در مقابل آن افرادی كه نتوانستند از طریق عقیده، مردم را از انقلاب دور و منحرف كنند و الان در كشور دست به مبارزه دیگری از طریق اشاعه فساد و فحشا و بیحجابی زدهاند در مقابل آنها ایستادگی كنید و با جدیت هر چه تمامتر جلو این فسادها را بگیرید.
از خانواده ی شهدا و اسرا و مفقودین می خواهم که صبر پیشه کنند چرا که دنیا فانی است و ما معتقد به معاد هستیم .انشاءالله انتقام این مظلومین را با مظلوم کربلا یک جا خواهیم گرفت.
از خانواده معلولین و مجروحین می خواهم که با این عزیزانی که برای اسلام رفتند و چنین شدند با محبت و خوش اخلاقی برخورد کنند چرا که این عزیزان به خاطر بیماری و اینکه اکنون دستشان ازانجام وظایفشان کوتاه شده نیاز به مراقبت و محبت بیشتری دارند.انشاءالله خداوند به شما اجر و صبر عنایت فرماید.
و اما پدر و مادر عزیزم امیدوارم که مرا حلال کنید و مرا ببخشید چرا که شما با زحمت زیاد ما را بزرگ کرده و با رنج زیاد وسایل راحتی و تحصیل ما را فراهم کردید شما کسی هستید که در عظمت شما در قرآن، خداوند فرمودند: و بالوالدین احسانا یعنی به پدر و مادرتان نیکی کنیدو یا آمده که و لا تقل لهما اف ... به آنها اف نگویید و به آنها روی ترش نکنید.
و مادرم! شما برای من خیلی زحمت کشیدید. در حدیث داریم که الجنه تحت اقدام الامهم بهشت زیر پای مادران است به خصوص شما مادری که در تمام احوال و اوقات مراقب اعمال و رفتار ما بودید. مادرم حسینت را حلال کن و از تمام دوستان و آشنایان و اقوام برای من حلالیت بطلب.
اللهم اجعلنا من التوابین اللهم اجعلنا من الشاکرین اللهم اجعلنا من المتقین اللهم اجعلنا من المؤمنین اللهم اجعلنا من الشهدا ثم احشرنا مع الحسین و اصحاب الحسین الحمد لله رب العالمین
اللهم عجل فی فرج مولانا
والسلام
حسین خرازی
***
اللهم انی اسئلک ان تملأ قلبی حبا لک و خشیه منک و تصدیقا بکتابک و ایمانا بک و فرقا منک و شوقا الیک یا ذالجلال و الاکرام حبب الی لقائک و احبب لقائی و اجعل لی فی لقائک الراحه والفرح واکرامه (دعای ابوحمزه)
قبلا چند کلمه ای نوشته بودم فکر کنم تکمیلی چند کلمه دیگر باید بنویسم
خدایا، غلط کردم، استغفر الله
خدایا، امان، امان، از تاریکی و تنگی و فشار قبر و سؤال منکر و نکیر در روز محشر و قیامت، به فریادم برس، خدایا من دل شکسته و مضطرم،صاحب پیروزی و موفقیت تو را می دانم و بس و بر تو توکل دارم، خدایا تا زمان عملیات فاصله ی زیادی نیست، خدایا به قول امام خمینی تو فرمانده ی کل قوا هستی خودت رزمندگانت را پیروز بگردان و شر صدام و کفار را از سر مسلمین بکن، خدایا از مال دنیا چیزی جز بدهکاری و گناه ندارم. خدایا تو خود توبه ی مرا قبول کن و از فیض عظمای شهادت نصیب و بهره مندم ساز. از تو طلب مغفرت و عفو دارم، یا واسع المغفره یا من سبقت رحمته عن غضبه.
از همسر خوب و ایثارگرم کمال تشکر و سپاسگزاری را دارم.
انشاء الله که مرا می بخشید. الحمدلله خداوند لطف و کرم فرمود به سلامتی او را مهدی یا زهرا اسم بگذار و از خوراک و طعام حلال و طیب به او بخوران و او را سرباز و طلبه امام زمان (عج) تربیت کن که این خود هدیه ای است به پیشگاه خداوند باری تعالی و کاهشی باشد از عذاب قبر و آخرت و قیامت، می دانم در امر بیت المال امانت دار خوبی نبودم و [شاید]زیاده روی کرده باشم خلاصه برایم رد مظالم داده و آمرزش بخواهید
والسلام
1/10/65
خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار
رزمندگان اسلام پیروزشان بگردان
از قرارگاه برگشتم. به دژ که رسیدیم هوا تاریک تاریک بود، گفت: تو بمان من می روم جلو. هر چه اصرار کریم فایده ای نداشت. شب جمعه بود و حال و هوای حسین با شب های دیگر فرق داشت.
راه افتاد. جاده ای که به شهرک دوعیجی ختم می شد از چهار راه امام رضا(ع) می گذشت. همه جا زیر آتش شدید دشمن بود. در آن تاریکی، انفجارهای پی درپی مثل گل آتش دیده می شد.
حسین به جایگاهی می رسید که سالها در انتظار آن می سوخت.
***
آهی کشید، به سقف سنگر خیره شد و زیر لب چند بار نام مقدس حضرت مهدی روحی له الفداء را زمزمه کرد:
(یادت میاد با بچه های چزابه، توی سوسنگرد دعای عهد می خوندیم؟ همه ی آنها رفتند پیش خدای خودشان، حالا وقت رفتنه. ماندن برای من هم کافیه.)
این اولین باری نبود که به یاد یاران اوایل جنگ می افتاد اما در این چند روز، حسین همان حسین همیشگی نبود. راه رفتن او هم انگار توی آسمان بود، هوایی شده بود.
***
وسط سنگر دراز کشید. از کنار پتویی که به درب سنگر آویزان بود شعاع نور خورشید وارد سنگر می شد و به چهره اش می تابید. حسین به پهلوی راست خوابید و سرش را روی کتف بدون دست قرار داد. حرف حسین به شهادت و عشق به آن کشیده شد.
-من در این عملیات شهید می شوم.
-اگر شهید شدی اسم بچه ات را چه بگذارند؟
-مهدی ...
و این بیست ساعت قبل از پرواز بود.
- جمعه هشتم اسفند ماه 1365
پلک های حسین چند لحظه ای بی خوابی شبهای قبل را تسکین داده است که پیام یکی از گردانهای مستقر در خط مقدم او را از خود بی خود می کند.
- به ما غذا نرسیده است.
چند دقیقه بعد مشخص می شود که در یک ساعت گذشته دو ماشین غذا رفته و هر دو در مسیر رسیدن به خط منهدم شده اند و ماشین سوم در راه است.
حسین از سنگر خارج می شود، آتش سنگین است.
- حاجی شما در سنگر بمانید. ما راننده را می آوریم تا توجیه بشه.
اما او نگران ماشین سوم است و حاضر به رفتن داخل سنگر نیست. بالاخره راننده که پیرمرد باصفایی است از راه می رسد حاجی او را در آغوش می گیرد و یکدیگر را می بوسند.
- مسیر پر از آتیشه، اگر نمی تونی و می ترسی خودم راننده بشم.
- حاج آقا می برم. خیال شما راحت باشه.
ناگهان انفجاری زمین و زمان را به آتش می کشد.
حسین آرام خفته است.
من در آن لحظه در نيممتري حاج حسين بودم كه ديدم، فرمانده به زمين افتاد. اصلاً باورم نميشد. حتي صداي خمپارهاي كه در كنارمان به زمين خورد، نشنيدم. بلافاصله سر سردار بزرگ سپاه اسلام را بلند كردم. تركشهاي بزرگي به سر و گردن اين بزرگوار اصابت كرده بود. بي اختيار فرياد زدم "حاج حسين شهيد شد" و زارزار گريه كردم. هنوز برايم خيلي عجيب است كه چرا همه تركشها فقط به ايشان اصابت كرده و من كه در فاصله نيممتري حاج حسين بودم، كوچكترين تركشي به طرفم نيامد...
***
رسیدیم به کارون، ضربان قلبم شدت گرفته بود.
روی پل دارخوین، یاد هشتم فروردین سال 60 افتادم که نزدیک بود حسین داخل آب غرق شود. وسط پل نگاهی به صورت خونین او کردم. دندانهایش شکسته ویک استخوان سینه اش روی لباسش افتاده بود. نمی دانستیم چکار کنیم. رفتیم طرف ساختمان تعاون، خلوت بود و کسی نفهمید. یکی از بچه ها با گلاب حاجی را شستشو داد.
***
آقا محسن و آقا رحیم در گوشه ای صحبت می کردند. آقای شمخانی هم تنها نشسته بود و روی نقشه ی عملیات کار می کرد. چند قدم به طرف آقا محسن رفتم ولی قدمم بیشتر نرفت. برگشتم طرف برادر شمخانی و با احتیاط شهادت حسین را به او گفتم. به یکباره از جا بلند شد، رفت طرف آقا محسن و بدون معطلی گفت:
- حسین شهید شده.
آقا محسن نیم خیز شد و سه مرتبه گفت:
الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر.
***
غروب جمعه، هشتم اسفند ماه 1365 ، مسجد 14 معصوم شهرک دارخوین که بیش از ده هزار شهید را در خود دیده است اکنون بدن پاره پاره ی حاج حسین را به مهمانی پذیرفته است.
-خدایا فرمانده ما از بین ما رفت. تنهایمان گذاشت
- خدایا دیگر صدای او را از پشت بی سیم نمی شنویم
-خدایا دیگر تلاوت قرآن او را نمی بینیم
- خدایا عجب نعمتی را از ما گرفتی...
***
غوغایی به پا شد. فریاد وای حسین کشته شد به آسمان رفت. تابوت روی دستها جا به جا می شد. کم کم بر اثر فشار، تابوت شکست و گوشه ی کفن پیدا شد. بسیجی ها توی سر و صورت خود می زدند. پس از چند دقیقه تابوت از هم جدا شده و شهید در بین دستهای یاران از راه مانده قرار گرفت.
قیامتی بود.
عاشق محرم و سینه زنی بود. مخصوصا چون لشکر او به نام مقدس امام حسین(ع) بود ، ایام محرم شور و حال دیگری در آن پیدا می شد و گردان ها به روش سنتی عزاداری می کردند.
بعضی وقتها که دوستان نزدیک در سنگر جمع بودند، حسین با بازوی قطع شده ی دستش سینه زنی می کرد.
***
در عمق ارتفاعات رملی چزابه، آنجا که پنج گردان را در پشت نیروهای عراق وارد عمل کرد، وقتی کار مشکل شد طبق معمول شروع به استغاثه کرد:
-خدایا استغفر الله، در این تاریکی شب چه کنیم.
-بعد رو به برو بچه های اطراف خود کرد و گفت:
- یعنی امشب نوبت به ما نمی رسه؟ اگه در چزابه شهید نشیم معلوم نیست دیگه لیاقت پیدا کنیم.
***
-الو سلام.
-سلام علیکم بفرمایید
-من علی سلگی هستم از روستای کهریز، نزدیکی نهاوند، سال 65 با جهاد اعزام شده بودم فاو. خاطره ای نوشته بودید از شهید خرازی که من در روزنامه خواندم.
-بله، هیجده سال از آن زمان گذشته.
-شما نوشته بودبد حسین خاکی و خسته از خط برگشته بود و می خواست به قرارگاه برود. از یک راننده تانکر آب خواست که شلنگ را روی سر او بگیرد تا شسته شود. حسین با یک دست سرش را می شست که راننده برای شوخی آب را گرفت داخل یقه حسین و او را خیس کرد.
-وقتی حسین رفت راننده هنوز نمی دانست چه کسی را خیس کرده است.
-من راننده تانکر آب هستم، تماس گرفتم که بگویم:
جز لبخند چیزی نگفت. من منتظر واکنش بودم ولی او فقط خندید.
-حالا چکار می کنید؟
- من کشاورز و جانباز هستم. روی زمین پدرم کار می کنم.
***
تأکید داشت بهترین غذا باید به نزدیک ترین نیروها به دشمن تحویل داده شود.برای همین معروف بود که (چلو کباب در خط) و (ساچمه پلو) در شهرک!
***
عامل مهمی که باید در عملیات به آن توجه شود و جزء فروع دین ما است تولی وتبری است. نفرت باید داشته باشیم از صدام و بعثیون. حیله های مزدورانه دشمن را بشناسیم. این ادعاهایی که می کند را بدانیم تا بتوانیم با او مبارزه کنیم. این است که نفرت در اسلام عامل حرکت است. نفرتی که باید از دشمن داشته باشیم. اشداء علی الکفار، رحماء بینهم... فاذا لقیتم الذین کفروا فضرب الرقاب.
***
اهل ورزش بود و ما را تشویق می کرد که ورزش کنیم. در لشکر بیش از ده زمین فوتبال داشتیم با توپ و تور و خط کشی درست و حسابی، خود او هم فوتبال می کرد. دوران دبیرستان کشتی می گرفت و بدن آماده ای داشت و در فن کمر استاد بود. حریف او کریم نصر بود. وقتی به هم می پیچیدند تا همدیگر را زخمی و آش و لاش نمی کردند ول کن نبودند.
***
قبل از شروع عملیات کربلای 4، برای گردان امام حسین(ع) صحبت کرد. مأموریت گردان، مهم و تعیین کننده بود!
- توکل کنید به خدا، به خدا تکیه کنید.
آیات قرآن را زیر لب زمزمه می کرد. خیلی دور بچه ها می چرخید. بهتر از هرکس دیگری می دانست مأموریت گردان چقدر حساس و خطرناک است. وقتی می خواست به سنگر فرماندهی برود اشک می ریخت.
آن شب از بچه های گردان بیش از یکصد نفر شهید شدند.
***
چهره های گردآلود و خاک گرفته ی بچه های جبهه را که می دید آنها را در آغوش گرفته و خود را به آنها متبرک می کرد.
سادگی او سبب شده بود که قلب رزمندگان جایگاه محبت او شود.
هرکس با او یک برخورد جزیی می کرد، شیفته ی مرامش می شد
***
يك روز قرار بود تعدادي از نيروهاي لشگر امام حسين (ع) با قايق به آن سوي اروند بروند. حاج حسين به قصد بازديد از وضع نيروهاي آن سوي آب، تنهايي و به طور ناشناس در ميان يكي از قايقها نشست و منتظر ديگران بود. چند نفر بسيجي جوان كه او را نميشناختند سوار شده، به او گفتند: «برادر خدا خيرت بدهد ممكن است خواهش كنيم ما را زودتر به آن طرف آب برساني كه خيلي كار داريم.» حاج حسين بدون اينكه چيزي بگويد پشت سكان نشست، موتور را حركت داد. كمي جلوتر بدون اينكه صورتش را برگرداند سر صحبت را باز كرد و گفت: «الان كه من و شما توي اين قايق نشستهايم و عرق ميريزيم، فكر نميكنيد فرمانده لشگر كجاست و چه كار ميكند؟» با آنكه جوابي نشنيد، ادامه داد: «من مطمئنم او با يك زيرپوش، راحت داخل دفترش جلوي كولر نشسته و مشغول نوشيدن يك نوشابه تگري است! فكر ميكنيد غير از اين است؟» قيافه بسيجي بغل دستي او تغيير كرد و با نگاه اعتراضآميزي گفت: «اخوي حرف خودت را بزن». حاج حسين به اين زوديها حاضر به عقبنشيني نبود و ادامه داد. بسيجي هم حرفش را تكرار كرد تا اينكه عصباني شد و گفت: «اخوي به تو گفتم كه حرف خودت را بزن، حواست جمع باشه كه بيش از اين پشت سر فرمانده لشگر ما صحبت نكني اگر يك كلمه ديگر غيبت كني، دست و پايت را ميگيرم و از همين جا وسط آب پرتت ميكنم.» و حاج حسين چيزي نگفت. او ميخواست در ميان بسيجي باشد و از درد دلشان با خبر شود و اينچنين خود را به دست قضاوت سپرد.( منبع:كتاب سيماي سرداران شهيد برگرفته از وبلاگ www.kharrazi.blogfa.com)
شاید غم دوری از انسانهای پاکی که در روزهای گرم و شرجی حاشیه ی هور و شبهای سرد ارتفاعات«سورن»، به خود پیچیده و با خدایشان عشق و محبت زمرمه می کردند را به اندازه خردلی در بستر دلهای خود درک کنیم.
آن شبهای پاک، در کجای عرش به ثبت رسیده و آن حماسه های سفید که خیلی زود به خون نشست در کدامین صحیفه نور بیان شده است؟
شبهای دارخوین و محمدیه، شبهای خط شیر!!
نام کتاب: هزار قله عشق
نویسنده:علی بنی لوحی
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .
All Rights Reserved 2008-2010 © by shahidkharazi.blogfa.com
Design This Web By Noleek ™ @ Ver:2.00 POWERED BY BLOGFA.COM
JavaScript Codes