تبليغاتX
شهدا - ساعاتی قبل از شهادت

از قرارگاه برگشتم. به دژ که رسیدیم هوا تاریک تاریک بود، گفت: تو بمان من می روم جلو. هر چه اصرار کریم فایده ای نداشت. شب جمعه بود و حال و هوای حسین با شب های دیگر فرق داشت.

راه افتاد. جاده ای که به شهرک دوعیجی ختم می شد از چهار راه امام رضا(ع) می گذشت. همه جا زیر آتش شدید دشمن بود. در آن تاریکی، انفجارهای پی درپی مثل گل آتش دیده می شد.

حسین به جایگاهی می رسید که سالها در انتظار آن می سوخت.

 ***

آهی کشید، به سقف سنگر خیره شد و زیر لب چند بار نام مقدس حضرت مهدی روحی له الفداء را زمزمه کرد:

(یادت میاد با بچه های چزابه، توی سوسنگرد دعای عهد می خوندیم؟ همه ی آنها رفتند پیش خدای خودشان، حالا وقت رفتنه. ماندن برای من هم کافیه.)

این اولین باری نبود که به یاد یاران اوایل جنگ می افتاد اما در این چند روز، حسین همان حسین همیشگی نبود. راه رفتن او هم انگار توی آسمان بود، هوایی شده بود.

***

وسط سنگر دراز کشید. از کنار پتویی که به درب سنگر آویزان بود شعاع نور خورشید وارد سنگر می شد و به چهره اش می تابید. حسین به پهلوی راست خوابید و سرش را روی کتف بدون دست قرار داد. حرف حسین به شهادت و عشق به آن کشیده شد.

-من در این عملیات شهید می شوم.

-اگر شهید شدی اسم بچه ات را چه بگذارند؟

-مهدی ...

و این بیست ساعت قبل از پرواز بود.

 

نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه هشتم اسفند 1387

لينك مطلب




کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .

All Rights Reserved 2008-2010 © by shahidkharazi.blogfa.com

Design This Web By Noleek ™ @ Ver:2.00 POWERED BY BLOGFA.COM

JavaScript Codes