تبليغاتX
شهدا -

- دیدمش روی تپه سبز رنگ زیبایی، که گلهای شقایق و لاله های سرخ رنگ، همراه با چشمه ای زلال و روان، اطرافش رو گرفته بودند، ایستاده بود و به آسمان آبی رنگ نگاه می کرد. لبانش باز و بسته می شد. ذکر می گفت، مثل همیشه.

چهره اش نورانی بود با لبخندی بر لب. همیشه با دیدنش شاد می شدم. جلو رفتم وسلام کردم.

 گفت: سلام.

گفتم: به چی نگاه می کنی؟

 گفت: به افق.

 گفتم: چه چیزی را در آن می جویی؟

 گفت: رفتن به اوج را.

 گفتم: مدت هاست که اینجا ایستاده ای! خسته نمی شی!؟

 گفت: پرواز زیباست.

 گفتم: چرا پرواز؟

 سکوت کرد و افق را می نگریست.

 گفتم: چرا شما با بقیه اینقدر فرق می کنید؟

 گفت: چرا شما مثل ما نمی شید؟

 گفتم: بد جوری توقفس دنیا اسیر شدم.

 گفت: خواستن، توانستن است.

 جانماز سبز رنگشو از جیبش بیرون آورد رو به قبله، رو به افق باز کرد.تسبیح تربت و عطر کوچکی، همراه با مهر تربتی که نام حسین شهید(ع) رو اون نوشته شده بود.

 گفتم: هنوز وقت نماز نشده.

 نگاهم کرد و لبخند زد. بعد رو به قبله یک دست رو بلند کرد و گفت: الله اکبر.

 آستین خالی دست دیگرش، با نسیم به این طرف و آن طرف می رفت.

 حاج حسین خرازی آخرین نماز شهادتش بود...

برگرفته از نامه خانم اعظم صالحی (از وبلاگ Shahidkharazi.parsiblog.com)

نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه هشتم اسفند 1387

لينك مطلب




کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .

All Rights Reserved 2008-2010 © by shahidkharazi.blogfa.com

Design This Web By Noleek ™ @ Ver:2.00 POWERED BY BLOGFA.COM

JavaScript Codes